این پیچک ستم پیشه ای که به آرامی بر اندام درختان تنومند حلقه می زند و زرد و خشک می کند و خود هم چنان به طراوت خویش می ماند و بالا تر می رود چیست؟

درخت این پاسدار خسته است که شب ها با سر و روی خاکی و پاهای گل گرفته به خانه باز می گردد و در قلب هم سرش آن همه غرور و محبت و غم جمع می شود که حتا از گفتن کلمه ای باز می ماند. آن درخت رو به زردی این مرد است که او را بعد از آزادی شهر ضعیف و از حال رفته و بی هوش به خانه اش می رسانند.پیچک محبتی که تسخیر می کند رحم نمی کند زرد و ضعیف می کند و خود هم چنان با طراوت و خیال انگیز قد میکشد و بالا تر میرود. چشمان زیبای همت در وداع تر می شوند و لب هایش از دردی پنهان بر هم فشرده می شود تا دل بکند و شیره ی جانش را ذره ذره در طراوت و شادابی عشقی که به گردش حلقه زده است رها کند.

(آنچه خواندید بخشی از کتاب شهید همت به روایت همسر شهید از مجموعه ی نیمه ی پنهان ماه انتشارات روایت فتح می باشد.)